مریم و اردک در روزهای جنگی
مریم و اردک کوچولو در روزهای جنگی
مریم اردک را بغل کرد و دوید توی خانه و در را بست. پنجرهها دوباره لرزیدند. مریم ترسیده بود و قلبش تندتند میزد. ضربان قلب اردک هم زیر دست او تندتر شده بود.
اما مادر به او گفته بود که اگر صدای انفجار شنید باید چه کار کند. هرجا که هست باید فورا برود داخل خانه، از پنجرهها فاصله بگیرد و سر و صورتش را با دستانش بپوشاند. اگر هم فرصت بود برود زیر میز ناهارخوری. صدای یک انفجار دیگر هم آمد و موجش پنجرهها را لرزاند. همین موقع بود که مادر وارد شد. کیسه خرید را گوشهای انداخت و او را در آغوش کشید و گفت: "نترس دخترکم. خیلی با اینجا فاصله دارد." و زیر لب دعایی خواند.
کمی بعد مادر، مریم را روی پاهایش نشاند و به دیوار تکیه داد. اردک از لابلای در نیمهباز هال دوید توی حیاط و پرید توی آب تشت تا دوباره شنا کند.
پدر، بچههای دیگر را برده بود پیش عمهخانم در استان دیگر و مریم چون کم سن و سالتر بود و از طرفی عمه خانم از نگهداری اردک در خانه خوشش نمیآمد، با انها نرفته بود. خب نگهداری از حیوانات در منزل، محدودیتهایی هم برای آدم به همراه دارد. حالا هر دو ته دلشان نگران بودند که پدر در راه بازگشت، آسیبی نبیند اما هیچکدام به روی هم نیاوردند. از طرفی خرید از فروشگاه اینترنتی که همیشه از آن خرید میکردند، کمی سخت شده بود و مادر مجبور بود برای بعضی خریدها خودش به مغازه برود.
مادر موهای دخترش را نوازش کرد و یک بسته شکلات کیت کت از کیسه خرید بیرون آورد، باز کرد و داد دست او و گفت: "ما هم وقتی کوچک بودیم، جنگ شد. البته هشت سال طول کشید. روزهای سختی بود. ما در جنگ بزرگ شدیم، مدرسه رفتیم، قد کشیدیم. مردم سر کار میرفتند، ازدواج میکردند و زندگی ادامه داشت. با این حال عدهای خانههایشان را در بمباران دشمن از دست دادند و مجبور شدند به شهرهای دیگر مهاجرت کنند. بعد از جنگ هم بعضیها آمدند و خانهها را دوباره ساختند و بعضیها هم توی شهر جدیدشان ماندند و دیگر برنگشتند. عدهای از مردم توی شهر و زیر آوار کشته یا زخمی شدند. بعضی از آنهایی که جبهه بودند، شهید یا جانباز شدند."
مریم پرسید: "تو نمیترسیدی؟"
مادر خندید و گفت: "من هم میترسیدم مثل بقیه آدمها. فقط خداست که نمیترسد. اما چارهای نبود جز صبر و دعا کردن."
مریم باز پرسید:"اگر این جنگ هشت سال طول بکشد، من دلم برای لیلا و داداشیها تنگ میشود."
مادر تلفن همراه را از جیبش بیرون آورد و گفت"یک زنگی بزنیم و حالشان را بپرسیم. توی جنگ با عراق خیلیها حتی تلفن خانگی هم نداشتند."
مریم پرسید: " پس چه کار میکردند؟"
مادر گفت: "یا از تلفن عمومی که سرکوچهها بود، تماس میگرفتند یا نامه مینوشتند. مخصوصا برای آنهایی که جبهه بودند. چطور است ما هم امروز یک نامه برای خواهرت بنویسیم؟ تا من شماره عمه را بگیرم، تو هم قلم و کاغذ بیاور. بعد از صحبتمان، یک نامه بنویسیم."
مریم با خوشحالی دوید توی اتاق و مدارنگیها و دفتر نقاشیاش را آورد. گفت: "مامان تو نامه بنویس. من هم یک نقاشی از جنگ برایشان میکشم."
اولین نفر نظر خود را درباره این محصول بنویسید.